زندگی در قبرستان

زندگی در قبرستان

( به بهانه نمایشگاه نقاشی ناصر فیض الله بیگی که در 30 تیر سال 1384 برگزار شد)

نمای آغازین :

امروز پنج شنبه است . یک روز معمولی و یک شهر معمولی تر از همیشه ولی نه .... انگار که این پنج شنبه با همه پنج شنبه های دیگر فرق دارد. آفیشی در جای جای شهر به چشم می خورد . نمایشگاه نقاشی ناصر فیض الله بیگی شاید این اطلاعیه برای همه مردم شهر تکراری باشد چرا که هرازچندگاهی ناصر نمایشگاهی برپا می کند و و همه ما را مشعوف می نماید. با خود می گویم این ناصر چگونه می خواهد ما را تکان دهد؟که ناگهان جا می خورم چون در پای آفیش نوشته شده مکان : گورستان آیچی!!! چشم از اعلان برنمی دارم گورستان؟!!! نمایشگاه نقاشی؟!!! این عبارت بسیار مأنوس می نماید. ناصر این بار با خود اطلاعیه شروع و تأثیرگذاری خود را آغاز کرده است.
نمای دوم :
گورستان آیچی : یک مکان غم انگیز ، جایی که عزیزانمان را به آن می سپاریم ، مکانی که تداعی کننده زشت ترین و بدترین خاطرات همه ی ماست ، چرا که سخاوتمندانه و آسان دوستانمان را به آن می بخشیم.
به آرامی به محیط قبرستان پا می گذارم . دو گورکن مشغول کندن قبری هستند . این گور ، عزیز چه کسی را در آغوش خواهد گرفت؟ جسدی که با غمی سرشار و چهره ی حاکی از نارضایتی به خاک می سپارند. باید یک جوان باشد چون قبرش را با توری قرمز مزین می کنند. چه سخت است قبول این واقعیت که اطرافیانت را یکی یکی از دست می دهی و دیگر جز یک مشت خاک و سنگ قبری هیچ اثری ار آنها در این دنیا نخواهی دید. مادری را می بینم که روی قبر فرزند دلبندش نشسته و قرآن می خواند. مردی را می بینم که کنار گوریی نشسته و برای آمرزش روح عزیزش دعا می خواند ناخودآگاه گریه ام می گیرد چون من نیز مانند همه مرگ وابستگانم را تجربه کرده ام .
نمای سوم :
امروز قبرستان رنگ و بوی دیگری به خود گرفته . زیرا نمایشگاهی در آن برپا شده است . بوم ها در اندازه ی سنگ قبر ساخته شده و به پشت سنگها تکیه داده اند. گویی هر قبری از سنگ جدیدی ساخته شده است.
گورستان زیبا شده و حال و هوای آن سنگینی گذشته را ندارد ناخودآگاه دلت می خواهد در آن قدم بزنی و لذت ببری.
ساعت شش بعدازظهر است . نمایشگاه افتتاح می شود . جوانی دف زن با نوای زیبای این ساز مهیج ما را به دیدن تابلوها دعوت می کند. چه موسیقی زیبایی!!
ناصر را می بینم که در میان جمعیت ایستاده است و متواضعانه به شاهکار خویش می نگرد و رنگ چهره اش از رضایتمندیش خبر می دهد.
یکی یکی تابلوها را از نظر می گذرانم. اولین تابلو: دختری که به ما پشت کرده و ماه را می نگرد . از میان ما رفته است و به پیشواز نور می رود. انگار که می خواهد با ماه یکی شود و به مبدأ خویش بازگردد. حتی نمی خواهد رویش را به طرف ما برگرداند . چه زیباست و چه شاعرانه و چه لطیف!!
روی یکی از سنگ قبرها تصویر جالبی خودنمائی می کند. آتش روشن و اسپندی روی آن ناخودآگاه این ذهنیت درتو به وجود می آید که روی گور مرده شان اسپند می سوزانند تا روحش چشم نخورد!!
فرشی که روی آینه بافته شده است بسیار گیرا و بی نظیر است. چقدر زیباست وقتی روبه روی این تابلو می ایستی و در زمینه کار زیر تارهای قالی تصویر خودت را می بینی ! نظری به تصویر خویش می اندازم و غرق تخیلات زیبا و شاعرانه ام می شوم من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است. تابلوها یکی از یکی زیباتر و گویاتر. زنی که گذشته اش را، زندگی اش راو در نتیجه خویش را می بافد. باغی که آنقدر امن است که روی هر درختش لانه پرنده ای است . دختری که در میان گلدان چون گلی شکفته است . جنین های که نافشان به هم متصل اند و تا ملکوت ادامه دارند. دیدن جنین که نخستین مرحله حیات بشر است روی گور بسیار جالب است . انگار کسی که می میرد اولین مرحله خلقتش را طی کرده است و هنوز در اول راه است!!
انگار اینجا قبرستان فناآباد نیست . چند کار از دو کودک دیده می شود . دنیای شاد کودکانه همراه با رنگ های گرم و زیبا حال و هوای خاصی به نمایشگاه داده است. بچه هایی که شادمانه بازی می کنند و ما را به دنیای معصوم خویش دعوت می کنند. تابلوها را یکی پس از دیگری نگاه می کنم و پیشتر و بیشتر می شوم . یعنی مرگ این همه بزرگ و زیباست و من نمی دانستم؟!! مرگ واقعیتی که پس از گذشت سالهای سال از حیات بشر هنوز هم ناشناخته و ترسناک می نماید. چیزیی که من تا کنون نتوانسته ام قبولش کرده و با آن کنار بیایم. حال ناصر با برپایی چنین نمایشگاهی در این مکان غم انگیز که نماد نیستی و عدم است می خواهد به ما نشان دهد که مرگ را پذیرفته و خوشبینانه به آن بنگریم. این را بدانیم که پس از مرگ چیزیی هست ، حال زیاد یا کم مهم نیست بلکه این موضوع اهمیت دارد که پس از مرگ روح آدمی به جایی بهتر از این دنیا قدم می گذارد. به دنیایی که زشتی و بدی در آن بی مفهوم است . به حق که ناصر در باوراندن این موضوع بسیار موفق عمل کرده است و نتیجه کارش چون همیشه بسیار عالی است. چه زیبایند پروانه های رنگی که از میان قبر به آسمان پرواز می کنند. چه ملکوتی و چه رویایی . هر کدام از ما می توانیم یکی از این پروانه ها باشیم اگر..... جلوی قبر می ایستیم تصویری از سایه دختر و پسری که یکدیگر را در آغوش گرفته اند. کسی نمی داند که کدام یک مرده است و کدام یک زنده . مهم این است که روحشان با هم است و در کنار هم و تحت هیچ شرایطی جدایی را تجربه نمی کنند. دیدن ماهی و بته جقه هایی که سمبل باروری و زایشند. در کانون عدم، بسیار چشم گیر است . این هنرمند امروزی می خواهد به همه ما نشان دهد که مرگ قسمت کوچکی از زندگی پهناور آدمی است. چه بسیارند آدمهای بزرگ و محبوبی که در این گورستان و گورستان های دیگر دنیا در آغوش خاک آرمیده اند. با دیدن سنگ قبرهایی که چهره رستم و سرباز مادی رویشان نقش بسته است به یاد آدم های نام آوری می افتم که درر زیر خروارها خاک به خواب ابدی فرو رفته اند. ولی تاریخ و زندگی که در جریان است و یاد آنها را تا ابد زنده نگاه خواهد داشت . ما باید بدانیم کسی که نقش تیراندازهای غارهای لرستان را به وجود آورده است ، می تواند تا فرداها بی نهایت زنده بماند. تا زمانی که یاد آنها در دل آیندگان زنده است . شعری را می بینم : کدام نفس زندگی می بخشد؟واژه ها کم می آورند چگونه می توانم این تابلو را توصیف کنم؟ روح آدمی با وسعتی نامحدود در قالب چند کلمه نمی گنجد در قبال این همه زیبایی و عظمت در قبال تحولی که ناصر در این فناآبادساکت به وجود آورده است ، چه می توانم بنویسم؟ چه خوب می شد اگر ما آدم ها می توانستیم تمام احساساتمان را به سادگی به روی کاغذ بیاوریم . می بینم که کاغذ سیاه و سیاهتر می شود ولی هنوز نتوانسته ام قطره ای از دریای احساساتم را تخلیه کنم. من امروز چه اندازه متحول شده ام . چیزی گویی در نهانگاه سینه ام جریان پیدا می کند. من رویش جادویی حسی را در وجودم می چشم و این رویش با دیدن آخرین تابلو که قابی خالی است سرعت می گیرد . از میان فاب یک چمنزار زرد و خشکیده پیداست که در آینده پر از قبر خواهد شد . قبرهایی که شاید یکی از آنها جسم مرا در آغوش گرفته باشد و یا هر کدام از اطرافیان مرا و در پایان جاده ای که تا بی نهایت ادامه دارد..... جاده ای که کسی نمی داند کی و کجا تمام می شود . مسیر سبزی که هر کدام از ما خواسته و ناخواسته باید در آن قدم بگذاریم.
نمای پایانی: من ایمان دارم همانگونه که فردا دوباره خورشید پرنورتر از هر روز طلوع خواهد کرد . ناصر با حرکتی متهورانه دوباره سربلند خواهد کرد اکنون من با دیدن نور و آینه و پروانه های رنگارنگ و..... به این باور رسیده ام که دنیای مردگان تاریک و نفرت انگیز نیست بلکه آنقدر زیبا و رنگارنگ و شاد است که مرا به یاد دوران بازی های کودکیم می اندازد. من اکنون از مرگ نمی ترسم چرا که پی برده ام مرگ پایان کبوتر نیست . اکنون می دانم که اگر هم بمیرم روح من می تواند نمایشگاههای آینده ناصر فیض الله بیگی را ببیند.
سروه نیک نام
مهر ماه سال 1384
هفته نامه سیروان شماره 354